سرشب رفتم پشت بام لحاف را پهن کردم که خنک شود. آفتاب گرم يزد، لحاف هاي پشت بام را طوري گرم مي کرد که بايد دو ساعتي قبل از خواب آن ها را پهن مي کرديم که کم کم خنک شود. آن شب مادربزرگم خانه ما بود. ولي مي خواست زود به خانه خودشان برود. من دامن او را گرفتم و گفتم مادربزرگ امشب بايد يک قصه بگويي و بروي. از من اصرار و از او انکار. بالاخره راضي شد. فوري حسن و حسين، نورسته و ملوکه بي بي هلي همسايه خوبمان را صدا زدم و گفتم بچه ها بياييد که مادربزرگم مي خواهد قصه بگويد. همه رفتيم پشت بام. تشک و لحاف ولرم بود ولي مي شد روي آن نشست. نسيم خنک شبانگاهي کويري آغاز شده بود. بساط چاي مادربزرگ را هم از پايين خانه به پشت بام آورده بودم.بچه ها آماده شنيدن قصه بودند و مادربزرگ شروع کرد. يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچ کس نبود. و اما قصه امشب ما. بچه هاي خوب و نازنين، در زمان هاي قديم شاهان يک عده مامور مخفي داشتند به اسم چشم و گوش شاه که اخبار مملکت را براي آن ها مي آوردند و آن ها از همه امور کشور باخبر مي شدند. اخبار مهم ترين عامل حکومت کردن است. بعضي شاهان بزرگ، مثل کوروش، داريوش و انوشيروان گه گاه خودشان هم به صورت ناشناس در شهرها و آبادي هاي مملکت مسافرت مي کردند و سر مي زدند تا از وضع مردم باخبر شوند.شاه عباس صفوي هم در بعضي از شب ها لباس درويشي مي پوشيد. کشکول و تبرزين به دست مي گرفت و در کوچه پس کوچه هاي اصفهان در حالي که مدح مولا علي(ع) مي خواند به گشت و گذار مي پرداخت.گاهي به کاروانسرايي وارد مي شد و در جمع جهانگردان، مسافران، تاجرها و قاطرچي ها که از راه هاي دور و دراز آمده بودند مي نشست و به حرف هاي آن ها گوش مي داد. بدين ترتيب او از وضع تجارت، امنيت راه ها و طرز کار گزمه ها و لشکريان خود خبردار مي شد. گاهي با لباس درويشي به خانه هاي مردم مي رفت و از اوضاع خانه ها و وضع خورد و خوراکشان آگاه مي شد. گاهي به قهوه خانه ها مي رفت و در جمع مردم شرکت مي کرد. گاه به روستاها و حتي به ميان مردم ايلات و عشاير مي رفت. گاه با لباس مبدل در جمع طلبه ها حاضر مي شد. حرف هايشان را که درباره زندگي، سياست و وضع دربار مي گفتند از نزديک مي شنيد و باخبر مي شد. هر چند او، خبرکش که به چشم و گوش شاه مشهور بودند زياد داشت ولي مي خواست خودش هم از نزديک از حال مردم آگاه شود و حرف آن ها را بشنود تا گرفتاري ها و مشکلات مردم و مملکت را برطرف کند. شبي از شب ها، شاه عباس لباس درويشي خود را پوشيد، با ريش مصنوعي چهره خود را تغيير داد و اهسته بدون آن که با هيچ کس حرفي بزند و يا خبر بدهد از در مخفي عالي قاپو به کوچه هاي پشت قصر آمد . مدح گويان به کوچه پس کوچه هاي محله قديمي و فقيرنشين جويباره اصفهان رسيد. دو ساعت از شب گذشته بود و همه جا تاريک بود و بيشتر مردم در خواب بودند. او همين طور که به مدح و ثناي حضرت علي(ع) سرگرم بود متوجه شد که در چوبي منزلي نيمه باز است و چراغ يکي از اتاق هاي آن خانه روشن است. 

در زد و بلند گفت: 
-يا حق يا هو، درويشم يا مولا. 
شخصي از داخل خانه با صداي بلند گفت: 
-درويش اي گل مولا داخل شو. 
درويش گفت: يا مولا و وارد حياط منزل شد. حياط کوچکي بود. کف حياط آجر فرش بود. باغچه کوچکي در کنار حوض نقلي قرار داشت. خانه فقيرانه ولي تميزي بود. صاحب خانه که مرد ميانسالي بود از داخل اتاق گفت: بفرما درويش، بسم الله غذا آماده است . درويش وارد اتاق شد. مرد تعارف کرد و او را بالاي سفره نشاند. نان، پنير، سبزي خوردن، پياز و يک تنگ آب در وسط سفره گذاشته بود. سه تا بچه قد و نيم قد هم دور آن نشسته بودند. همسر مرد پشت پرده بود. صاحب خانه به همسرش گفت: بيا بنشين غذا بخور، غريبه نيست، درويش است. همسر مرد که چادري بر سر داشت و رويش را محکم گرفته بود، سلام کرد و پرسيد آب بگذارم بجوشد؟ مرد صاحب خانه گفت: حتما درويش يک جوشانده مي خورد. (در زمان صفويه هنوز ايراني ها چاي را نمي شناختند).درويش گفت: زحمت نمي دهم. مرد گفت: درويش، زحمت کدام است، آمدن شما به خانه ما، آن هم در اين موقع شب مايه خير و برکت است. زن صاحبخانه از پشت پرده کمي خرما هم آورد و وسط سفره گذاشت. درويش اتاق را برانداز کرد. يک اتاق 5/5*3گز که با پرده اي آن را به دو نيم کرده بودند. در حقيقت فضاي پشت پرده، انبار و آشپزخانه بود. قسمت جلو پرده ميهمان خانه، محل خواب و محل غذاخوري بود. اتاق از دود چراغ روغني و چراغ موشي سياه شده بود. سقف آن دوده بسته بود و پنجره هايش کوچک بود. هنوز شاه تمام نشده بود که بچه ها در همان اطراف سفره خوابشان برد. مادرشان آن ها را جابجا کرد. درويش از صاحب خانه پرسيد: توچه کاره هستي؟ مرد گفت: پينه دوزم، کفش تعمير مي کنم.درويش پرسيد وضع زندگي تو چطور است. مرد گفت: اي درويش داري مي بيني، روزها کار مي کنم و شب ها نان و غذا مي خرم و به خانه مي آوردم. 5نفر هستيم. خرج زندگيم بيش از درآمدم است. خيلي شب ها همين پنير هم نيست، نان خالي و يا نان و سبزي مي خوريم و خدا را شکر مي کنيم که سالم هستيم. 
پينه دوز گفت: من تعميرکار کفشم ولي بچه هايم کفش ندارند، خدا را شکر که پاهايشان سالم است. او در هر جمله اي و براي هر موضوعي خدا را شکر مي کرد. زنش در گوشه اي کز کرده و نشسته بود و هيچ نمي گفت. درويش پرسيد هيچ وقت شده که درآمدت زيادتر از خرجت باشد؟
مرد پينه دوز گفت: من 30 سال است يا شاگرد پينه دوز يا استاد پينه دوز بوده ام، هيچ وقت نان دو روز خود را جلوتر نداشتم. اگر هم روزي درآمدم نسبتا خوب بود يکي از اقوام را دعوت کردم و هرچه داشتيم با هم خورديم. خدا کريم است و روزي رسان.نيمه هاي شب بود، پينه دوز خميازه مي کشيد.درويش حرکت کرد و بلند شد، صاحب خانه گفت: درويش هوا گرم است مي تواني همين جا توي حياط بخوابي، درويش گفت: خيلي متشکرم، مزاحم شما نمي شوم، به خانقاه پيش دوستان مي روم. در موقع خداحافظي، درويش گفت: راستي، اگر فردا شاه عباس امر کند که پينه دوزي ممنوع است و کسي نبايد پينه دوزي کند تو چه کار مي کني وچگونه همين نان و پنير را تهيه مي کني؟ مرد گفت: اي درويش، شاه را به پينه دوزها چه کار؟ مملکت به اين بزرگي، اين همه سفير و وزير، جنگ و اداره لشکر و کشورداري، اين همه مشاغل تجاري، کشاورزي و ملک داري، حالا شاه عباس يک مرتبه به فکر پينه دوزها مي افتد و شغل آن ها را ممنوع مي کند؟ مگر شاه بيکار است؟ به علاوه خدا روزي رسان است. خدا نان من و زن و بچه هايم را مي دهد، هر طور باشد خدا نان آنها را مي رساند، اگر خدا بخواهد نان مرا بدهد شاه هيچ غلطي نمي تواند بکند. درويش خداحافظي کرد و رفت. 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:2  توسط  اصفهان - محمد علی علیخانی   |