هوای جمعه غروبش غروبِ دلتنگی است

نگاه خسته عاشق پر از پریشانی است

کجاست آن سحرِ سبزِ وعده‌های ظهور؟

که شامِ دیده‌ی ما غرقِ موجِ تاریکی است

به هر اذانِ سحر نام تو شکوفا شد

دلم اسیر سکوتی پر از پریشانی است

دعا چو بال گشود از لبانِ منتظران

امید، قافله‌سالارِ این شکیبایی است

اگرچه باغِ جهان تشنه‌ی نگاه تو ماند

به لطف روی تو بارانِ ابر رحمانی است

بیا که خسته شده عالمی زهجرانت

زمین اسیرِ غبار و زمانه زندانی است

قسم به اشکِ سحر، ای امامِ غایبِ عشق

ظهورِ تو نفسِ آخرِ مسلمانی است

هوای جمعه غروبش غروبِ دلتنگی است

ولی امیدِ لم وعده‌ی تو، نورانی است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ساعت 15:32  توسط  اصفهان - محمد علی علیخانی   |