عصرِ آن روز که افتاد علمِ کرب‌وبلا

بر غم مانده به شبگیر، خدا رحم کند

از همان عصرِ عطش، تا سحرِ آمدنت

بر شبِ ممتدِ تقدیر، خدا رحم کند

داغِ گودال، هنوز از نفسِ تاریخ است

زینب ویک غم دلگیر، خدا رحم کند

جمعه‌ها بوی علمدار ز صحرا دارد

بر دلِ مانده ز تفسیر، خدا رحم کند

کاش از آن وعده که زینب به اسیران می‌داد

برسد صبحِ جهانگیر، خدا رحم کند

از همان عصرِ عطش، تا سحرِ آمدنت

بر شبِ ممتدِ تقدیر، خدا رحم کند

رفت خورشید به گودال و جهان، شب‌زده شد

بر شبِ بی‌نفَسِ دیر، خدا رحم کند

زینب از شامِ غریبان،غم هجران می‌گفت

بر دلِ خستهٔ تفسیر، خدا رحم کند

جمعه یعنی نفسی مانده به پایانِ فراق

بر دلِ خستهٔ تأخیر، خدا رحم کند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ساعت 15:31  توسط  اصفهان - محمد علی علیخانی   |